|
سلام من هستم
سلام بچه هامن براي مدتي ديگه مي رم ونمي يام بايدبريم مدرسه ديگه درساشروع شده اميدوارم به همتون خوش بگزره .
سلام نظراتتون درباره وبلاگ چیه
منتظراپ جديدم باشيد
وقتي يكي و دوست داري حاضري جون فداش كني حاضري دنيا رو بدي فقط يه بار نكاش كني
آفاق يك كنيز زيباروي قفقازي بود كه
حاكم دربند بعنوان تحفه به نظامي بخشيده بود. نظامي درآن هنگام در عنفوان
جواني بود، و چونكه طلبه بود، منظومة مخزنالاسرار را سروده بود، كه عموما
رنگ و بوي سخنان يك پير خردمند وكارديده را ميداد و سراسرش پند و اندرز
حكيمانه بود. درهمان جواني هم بود كه نظامي به لقبِ «حكيم» ملقب گرديد.
ولي اين كنيز زيباروي كه آفاق نام داشت، به يكباره فكر نظامي را تغييير
داد و اورا به سرودن داستانهاي عشقي كشاند، و داستان زيباي خسرو و شيرين
را آغاز كرد. در جايجاي منظومة دلكش خسرو وشيرين، نقش پاي آفاق را به وضوح
ميتوانيم ببينيم. يكجا درسبب سرودن اين منظومه چنين گويد مرا چون هاتف دل بود دمساز | برآورد از درونِ سينه آواز كه برخيز اي نظامي زود! دير است | فلك بدمهر و دنيا زودسير است بهاري نو برآر از چشمة نوش | سخن را حلههاي تازه درپوش نصحتهاي هاتف چون شنيدم | چو هاتف روي در خلوت كشيدم
سلام خدا من دارم از زمین برات زنگ میزنم
بابايك مردم پيدانمي شه نظربدي نظربدين منو كشتين
حرفي براي گفتن نمانده
وقتي تو خاموشي چه دليلي هست براي
شادي وقتي تو نيستي چه
بهانهاي براي گريه هست وقتي حضور چشمانت نيست چه نيازي به
زندگي است وقتي تو ميروي چه اهميتي دارد تپيدن
قلب وقتي عشقت را دريغ کردي بيهوده شد وجود
من
اتفاق
عجیب روزي
مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر
مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس
دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي
ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود
با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود
تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي
افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين
ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:
مرد جوانی که به تازگی از جنگ ویتنام باز گشته بود از
سانفرانسیسکو به خانواده اش تلفن زد و گفت که درحال باز گشت به خانه است..... پدر مادرش بسیار خوشحال شدند . مرد جوان اضافه کرد که
یکی از دوستانش نیز همراه اوست و قصد دارد او را همراه خود بیاورد . اما دوست او
مشکلی داشت .او در میدان مین یک پا و یک دست خود را از دست داده بود .... پدر و
مادر مرد جوان متاثر شدند وگفتند که به دوستش کمک خواهند کرد که جایی
برای زندگی
پیدا کند و شاید هم بتواند کاری برای خود دست و پا کند اما مرد جوان می
خواست دوستش با
آنها زندگی کند و اصرار داشت دوست معلولش پیش آنها بماند اما پدر و مادرش مخالفت
کردند ..... آنها گفتند که
نگهداری از یک فرد معلول کار بسیار دشواریست و او بار اضافه ای در
زندگیشان خواهد بود . بهتر است او را
به حال خود رها کند بالاخره راهی برای گذران زندگی خود خواهد یافت .
پسر بدون خداحافظی گوشی را گذاشت و رفت ..... فردای آن روز از پلیس سانفرانسیسکو به خانواده مرد
جوان تلفن زدند و از آنها خواستند برای شناسایی جنازه پسرشان به سرد خانه بیایند . او خود را از
بالای یک ساختمان به پایین پرت کرده بود . هنگامی که جنازه فرزند
خود را دیدند متوجه شدند که او یک دست و یک پا نداشت
.
نامه پیرزنی به
خدا یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی
می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به
خدا.... با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این
طور نوشته شده
بود.. کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدیدند.این تمام پولی بود که تا پایان ماه
باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن
پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من
هستی به من کمک کن.
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان
داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان
96 دلار چمع شد و برای پیرزن فرستادند.همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی
انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان
رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست
رسیدکه روی آن
نوشته شده بود:نامه ای به خداهمه
کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند .
مضمون نامه چنین
بود : دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم.
من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی البته
چهار دلار آن کم بود که
مطمئنم کارمندان
اداره پست آن را برداشته اند....؟؟
سلام بچه ها اميدوارم هميشه شادباشيدممنون از دل داري شما عزيزان متشكرم ومي خواهم روزنوعي روشروع كنم به قول يكي ازدوستانم جدائي شيرينه .چندمطلب جديدآماده كردم براتون گزاشتم
سلام خسته شدم ازاين دنياي كثيف ديگه نمي خواهم اينجابمونم تف به اين عشق و عاشقي تف
|
About![]()
سلام من مرتضي مديرسايت درخدمت شماهستم تادقايقي خوب رادراين وبلاگ سپري كنيد. من15سال سن دارم واگردروبلاگ مشكلي پيداشدسريع به بخش مديريت اطلاع دهيد .
Home
|